سيگارهاي تلخ
مرا به خوابهاي شيرين بُردَند
کاش مي توانستم خوابهايم را
به تصوير بکشم ...
روزگار مي گذرد
شب
روز ،
شب
روز
سيگارهاي تلخ تکرار مي شوند
خواب هاي شيرين نیز هم
اما اما اما ...
------------------------------------------------------------------------
پ ن : دوستی کلاغ با مترسک جز نابودی مزرعه نیست !!!
روزی كه آمدی باران تنهایی می بارید
نمی دانم ! تو با باران آمدی ؟
یا باران با تو ؟
اما
اما هرچه که بود
حال دلم برای باران تنهایی تنگ شده است .....
.....................................
آلبوم جدید محسن چاوشی با نام ژاکت داره میاد.خیلی خیلی خوشحالم !
میدانم که نفسهایت هنوز هق هق را نوازش می کند
اما برای من نفسی نمانده است
و نه بغضی بر گلویی
و نه زخمی بر سینه ای .
بر من هیچ خواهد ماند
و قلبم نیز به احترام تو از تپش خواهد ایستاد .
شيشه اي مي شكند...
يك نفر مي پرسد...
چرا شيشه شكست؟
مادر مي گويد...
شايد اين رفع بلاست.
يك نفر زمزمه كرد...
باد سرد وحشي مثل يك كودك شيطان آمد شيشه ي پنجره را زود شكست.
كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه ي مغرور شكست،
عابري خنده كنان مي آمد...
تكه اي از آن را برمي داشت
مرهمي بر دل تنگم مي شد...
اما امشب هيچ كس هيچ نگفت
غصه ام را نشنيد...
از خودم مي پرسم
آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم كمتر است؟
دل من سخت شكست اما،
هيچ كس هيچ نگفت !!
تنهاترین
که تو را در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این آیه ترا آه کشیدم آه
من در این آیه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناک دو همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
و در این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست
دل من
که به اندازه یک عشقست
به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازه یک پنجره می خوانند
آه ...
سهم من اینست ؟؟
سهم من اینست ؟؟
سهم من
آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید
دستهایت را دوست میدارم !
دستهایم را در باغچه می کارم
سبز خواهم شد می دانم
می دانم
می دانم
و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت
گوشواری به دو گوشم می آویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
به تبسم معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را باد با خود برد
کوچه ای هست که قلب من آن را
از محله های کودکیم دزدیده ست
سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویری آگاه
که ز مهمانی یک آینه بر میگردد
و بدینسانست
که کسی می میرد
و کسی می ماند
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد
من
پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد !!!
(فروغ فرخزاد)
هواي گريه
يک شب
هواي فرياد
يک شب
هواي تنهایی
امشب
امشب دلم
امشب دلم ، هواي تو کرده است !
همین !
-----------------------------------------
پ ن : بيراهه رفته بودم آن شب دستم را گرفته بود و مي كشيد
زين بعد همه عمرم را بيراهه خواهم رفت.
و ماندن در اين غربت
لحظه هاي غرق در مرداب را
شدت بخشيده
مانند شاخه اي خشک شکننده
و چون عمر يک حباب
لحظه هاي شيرين،
کوتاه
کوره راه خوشبختي، تاريک و متروک
زمان در تسخير پائيز
و من
من
همچنان در انتظار بهار ....
تا نیایی نمی دانی
گریان بیا ای یارم
گریانتر
بادهای فراموشی کرباس پریشان یادهای کهنه را به دشت های دور می برند
و گنجشک های شب به زوال سکوت مرثیه می خوانند
در جاده های خار و نمک
با پای چارچاک
از شب و تنهایی انباشته ام
آیا آنسوی راه کدام ستاره گریان من است
تا با شفاعت تامش از هراس کوچه های مرگ گذر کنم !!
های
با توام
تنهاییم را کجا می بری !!؟
آه
آه
چه درونم تنهاست
تنهاست
تنهاست . . .
--------------------------------------------------------------
پ ن : دست و پایم را محکم ببندبد
باید این وسوسه لعنتی"پرواز از این تتهایی" را ترک کنم !
تنها
میان مقبره ها راه میروم
تا شاید
شاید
مسیر زیستنم را عوض کنم !!
-------------------------------
پ . ن : میگن ۳۰/۳ تولدمه ! نمیدونم والا !
یا مقلب القلوب والابصار
یا مدبر الیل و النهار
یا محول الحول والاحوال
حوّل حالی الی حال
کاش می شد تنهاییم را
به دست پیچکی بسپارم
تا به هر کجا که می خواهد سر بکشد !!!
پ . ن :«چقدر دعا کردیم برای آمدن باران غافل از آن دل که بارانی بود»
سال نو مبارک

کلمات را تحت تعقيب قرار مي دهم !
نه واژه ايي ميآبم که شرح حالي باشد
نه جمله ايي که تسکين اين دلِ پاره پاره ...
غم نويس نيستم
فقط گاه و بي گاه
آب و هواي دل را مکتوب مي کنم ...
همین ! ...
حالا اگر آسمان دل هميشه
سرخ و کبود و غم گرفته است ، چه کنم !؟ ...
با اين حال
اين سرخي و کبودي آسمان دل را
از خاکستري جنس آدمي
بارها و بارها دوست تر دارم ...
با اين حال
گاه و بي گاه لال مي شوم
که نکند دلي بلرزد ...
نکند اشکي جاري شود ...
نکند دلي آزرده ...
حال بانگ هايي که هميشه
در درونم
در ذهنم
مرا صدا مي زنند
آيا مي دانند ؟
مي دانند که صاحب اين دل پاره پاره
براي پرواز از این تنهایی ، پر پر مي زند ...
نه هست های ما چونند که بایدند و نه باید ها
مثل همیشه
آخر حرفم و حرف آخرم را
با بغض می خوانم
عمریست تنهایی های کوچک و بزرگ خود را
در دل ذخیره می کنم
و با خود می گویم باشد برای روز مبادا
اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا
نیست
آن روز هر چه باشد
روزیست شبیه دیروز
روزیست شبیه فردا
روزیست درست مثل همین روزهای ما
اما کسی چه می داند
شاید
امروز نیز روز مبادا باشد
اما برای من
هر روز بی تو
روز مباداست . . .
به حباب نگران یک رود قسم و به کوتاهی آن لحظه شادی
که گذشت . . .
غصــه هم خواهد رفت آنچنانی که فقط در تنهایی خویش
خاطره ای خواهد ماند .
تکاندن برف؟ از شانه هاي آدم برفي؟!!!
وقتي تــــو بــــودي ،
ســــكـوت آنــچنان زيبـــا بــود ،
كه مي شد خــوشه هاي محبت را از خيال نام تو چيـد!
وقتي تــــو بــــودي ،
بــاور بــا تـــو بودن ،
تنها به خوابي مي ماند كه با نسيم صبحگاهي از آسمان خيالم
به فراموشي سپرده مي شد!
ولي وقتي بــروي !
شايد باور بــي تـــو بودن ، نگاه سرد مرا به مهرباني يك دوســت
بيشتر آشـــنا كــند.
*****
تا تلاقي خطوط موازي به انتظارت خواهم نشست از کجا آمده بودي
اين چنين آرام آرام
از کنار آخرين پنجره که از آن مي گذشتم وخسته خسته راه رفته بودم
تنهايي ام در امتداد دستهايت بزرگتر خواهد شد.
من اينجا
تا تلاقي تمام خطوط موازي
به انتظارت خواهم ايستاد

سرود مهربانی دگر با کدامین خسته خواهی خواند
و لبهایت کدامین تشنه را سیراب خواهد کرد
و به راستی
نگاهت را به چشمان چه کس از شوق
خواهی دوخت !؟
تا اشكهايم را نبينيد،تا شايد
شايد باور كنيد
غرور ساختگي ام را !
هفت دريا گريستم و كسي نپرسيد
چرا در
تنها ترین
تنها ترین
تنها ترین
غروب آفرينش نفس مي كشم !؟
(میگن امروز تولدمه ! ممنونم از تمام دوستان که تولدم رو تبریک گفتن ) ![]()
خدا ٬ در همین نزدیکی ها خانه کرده
شاید در چشمان توست ٬
با آن همه زیبایی .
شاید در کوله مسافر است
که سرشار از تنهایی ست
و شاید خدا
در آخرین سطر دفتر من جاری ست...
هر کجا هست
در همین حوالی پرواز می کند .
من از آفتاب دورم
و او در من می تابد.
من سردم است
زیر دریچه ای که آلوده وحشت است
و او گرمم می کند ...
خدا
می نشیند روی گلبرگ خاکستری ام
و خاموشی ام را در میابد
آهای دیگران !
این صدای کسی ست
که خدایش همین نزدیکی هاست و
او تنهاست ...
هر بار که دلم برای گفتن تنگ میشد،
هر بار که از روی نبود بودها و بودن نبود ها گیج میشدم
هر بار که فریاد را با سکوت و سکوت را با فریاد قاطی میکردم
هر بار که ماه را با خورشید و خورشید را با ستاره عوض می کردم
احساس تنهایی تمامی وجودم را فرا میگرفت
مرگ را با تمام وجود دوست می داشتم
.... و حال نیز دل تنگم گیجم و تنها
ولی ...
ولی این بار
این بار مرگ را دوست ندارم
چراکه مرگ ، از دست دادن زندگیست
از دست دادن تنهاییست
و تنهایی فقط رفتن و
دور شدن
از کنار این زندگیست !
سالهاست که اتاق تنهایی من در زیر این آشفته بازارست
من سالهاست که تنهایم
سالهاست که من زندگی را معنی نکردم
... من سالهاست که تنهایم سالهاست
چه هستم ، چه می کنم ، چه خواهم کرد !؟
.... شاید سالها باید به دنبال نامم ، تنهایی ام و تنها بودنم بگردم !
اما سالهاست که گشتم و فقط فهمیدم که من تنهایم !
{سال نو مبارک
}
بیابان در تنهایی خود غرق است
و نگاه منتظرش بر رهگذریست
که نادانی به او جرأت داده است
تا بر سنگفرش صبورانه قدم بگذارد
خانه در تنهایی خود غرق است
و حضور ره نوردی را می نگرد
که گامهایش لحظه ای سکوت سنگین خانه را شکسته است
آسمان در تنهایی خود غرق است
و گذار پرنده ای را می خواهد
که بال افشان آغوش فروبسته او را بگشاید
و من در تنهایی خودم غرقم
و به روزی می اندیشم
که دیگر
نباشم !
می نویسم

نقطه نمی گذارم
اگر ماندی
تو بگذار !
عشق من را نپذیرفت مرتد شد و رفت
او که نگذاشت کنار نفسش بنشینم
عاقبت عابر این جاده ممتد شد و رفت
دیدم از دست نگاهش دلم افتاد و شکست
شاید این حادثه را دید مردد شد و رفت
نه ! نفهمید صدای تپش قلب مرا
جاری پنجره را دید ولی رد شدو رفت
رد پایش به موازات شبم طولانیست
سرد و سرشار ز تاریکی بی حد شد و
رفت . . .

ولی در گوشه ای آرام نشستن
به رسم دوستی دستی فشردن
ولی با هر سخن قلبی شکستن
برای دیگران چون کوه بودن
ولی در چشم خود آرام شکستن
...................
به پندار تو
جهانم زيباست!
جامه ام ديباست!
ديده ام بيناست!
زيانم گوياست!
قفسم طلاست!
به اين ارزد كه دلم تنهاست؟
!
به اين ارزد كه دلم تنهاست؟
به اين ارزد كه دلم تنهاست؟ به اين ارزد كه دلم تنهاست؟
در اين ايوان سرپوشيده وين تالاب مالامال
دلي خوش کرده ام با اين پرستوها و ماهي ها
و اين نيلوفر آبي و اين تالاب مهتابي .
....
شب افتاده است و من تنها و تاريکم .
و در ايوان من ديريست
در خوابند
پرستوها و ماهي ها و آن نيلوفر آبي
بيا اي مهربان با من !
بيا اي ياد مهتابي !
که من تنهام
خدا حافظ به شرطی که بفهمی
تر شده چشمام
خدا حافظ کمی غمگین به یاد
اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید
اگه گفتم خدا حافظ
نه اینکه رفتنت سادست
نه اینکه می شه باور کرد
دوباره آخر جادست
خدا حافظ واسه اینکه
نبندی دل به رویا ها
بدونی بی تو و با تو همینه
رسم این دنیا
خدا حافظ همین حالا خدا حافظ
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
قیصر امین پور
حواستان باشد از مقابل كوچه پس كوچهء غبار گرفتهء دلم كه مي گذريد صداي گامهايتان آرامش خيال غريبانه ام را بر هم نزند. مواظب باشيدخاك هياهوي آشنا بودنتان سطح صاف آب حوض دلم را كدر نكند. آخر مي دانيدآب حوض دل من فيروزه اي ست ، سنگفرش كوچه هاي دلم ، ديوارهايش ، سقفش ، هوايش ، همه و همه از جنس فيروزه است.
من سكوت فيروزه اي را به اندازهءتمام تنهاييهايم دوست دارم.
بگذاريد با غربتم آشنا باشم.ميان من و غربت فيروزه اي مرا بر هم نزنيد . بگذاريد رنگ هواي دلم فيروزه اي باقي بماند ، اخم به صورتتان نياوريد دل من ميشكند بگذاريد تنها و فيروزه اي باشم.......
من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس كه روزها را با شب شرمده بودم
يك عمر دور و تنها تنها بجرم اين كه
او سرسپرده مي خواست ‚ من دل سپرده بودم
يك عمر مي شد آري در ذره اي بگنجم
از بس كه خويشتن را در خود فشرده بودم
در آن هواي دلگير وقتي غروب مي شد
گويي بجاي خورشيد من زخم خورده بودم
وقتي غروب مي شد وقتي غروب مي شد
كاش آن غروب ها را از ياد برده بودم
{ سال نو مبارک .
}
شب بود و سكوت آتاقم آنقدر به من نيش مي زد كه زهر نيش آن به جنون رسيده بودم
من در اتاق تنهاييم
زنده بگور را زمزمه مي كردم
و با ياد تجربه مسخ روزمرگي را دوره مي كردم
اتاق تنهايي
دردهاي كهنه را به يادم مي انداخت
اتاق تنهايي
هر شب برايم بوي كافور را در خود تجزيه مي كرد
بوي نعش مدفون شده اي كه در ميان شب لجن گرفته آرام گرفته بود.
بوي كافور آنقدر به مشامم نزديك بود
كه من هر شب گور كني كه گورم را مي كند در خواب مي ديدم .
اتاق تنهايي
فارغ از هر گونه ارتباط با دنياي آدمكان بود
آنجا كه از تبديل واژه صداقت به كثافت دلالي مي كردند
آنجا كه كلمات به آساني متهم مي كردند
آنجا كه رجاله ها حكومت مي كردند
من در اتاق تنهاييم
به اين باور رسيده بودم
* اينجا براي زنده شدن بايد مرد*
در اتاق تنهايي
به دنبال تابوت گمشده ام مي گشتم
تا شايد در زير انبوه ترانه هاي اندوه گمشده ام را باز يابم.
من در اتاق تنهاييم
تنها نشسته بودم
و اصلا يادم نبود كه زندگي در كنار من است
زندگي با آن نگاه كينه آميزش برايم مي خواند :
فردايي دوباره ...
فردا...فردا...
رنگ خاموشي در طرح لب است
بانگي از دور مرا مي خواند
ليك پاهايم در قير شب است
رخنه اي نيست دراين تاريكي
در و ديوار به هم پيوسته
سايه اي لغزد اگر روي زمين
نقش وهمي است ز بندي رسته
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاري است دراين گوشه پژمرده هوا
هر نشاطي مرده است
دست جادويي شب
در به روي من و غم مي بندد
مي كنم هر چه تلاش
او به من مي خندد
نقشهايي كه كشيدم در روز
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هايي كه فكندم در شب
روز پيدا شد و با پنبه زدود
ديرگاهي است كه چون من همه را
رنگ خاموشي در طرح لب است
جنبشي نيست دراين خاموشي
دست ها پاها در قير شب است
با قلم می گویم
ای همزاد
ای همراه
ای هم سر نوشت
هر دو مان حیران بازی های دوران های زشت
شعر هایم را نوشتی !!
دست خوش
اشک هایم را کجا خواهی نوشت ؟
با تشکر از آقا هادی .
خنجر برام بیارین من از تبار دردم
عمریه بی طلوعم مثل غروبی سردم
آیینه دار غربت با آدما غریبه
هوای چشم های من در حسرت یه سیب
تاریک سرنوشتم فانوس من شکسته
عمریه بغضی سنگین راه گلوم و بسته
از شب به شب رسیدم از کوچه ها به بن بست
آی آدمای سر خوش جائی برای من هست ؟؟؟
شب گرد غصه عشق تنها و بی پناهم
اشکم رو تو نگاه کن من سردی یه آهم
جائی برای من هست ؟

يكي بود يكي نبود
زير گنبد كبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پري نشسه بود.
زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي بهار گريه مي كردن پريا.
گيس شون قد كمون رنگ شبق
از كمون بلن ترك
از شبق مشكي ترك.
روبروشون تو افق شهر غلاماي اسير
پشت شون سرد و سيا قلعه افسانه پير.
از افق جيرينگ جيرينگ صداي زنجير مي اومد
از عقب از توي برج شبگير مي اومد...
« - پريا! گشنه تونه؟
پريا! تشنه تونه؟
پريا! خسته شدين؟
مرغ پر شسه شدين؟
چيه اين هاي هاي تون
گريه تون واي واي تون؟ »
پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه ميكردن پريا
مث ابراي بهار گريه مي كردن پريا
***
« - پرياي نازنين
چه تونه زار مي زنين؟
توي اين صحراي دور
توي اين تنگ غروب
نمي گين برف مياد؟
نمي گين بارون مياد
نمي گين گرگه مياد مي خوردتون؟
نمي گين ديبه مياد يه لقمه خام مي كند تون؟
نمي ترسين پريا؟
نمياين به شهر ما؟
شهر ما صداش مياد، صداي زنجيراش مياد-
پريا!
قد رشيدم ببينين
اسب سفيدم ببينين:
اسب سفيد نقره نل
يال و دمش رنگ عسل،
مركب صرصر تك من!
آهوي آهن رگ من!
گردن و ساقش ببينين!
باد دماغش ببينين!
امشب تو شهر چراغونه
خونه ديبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر ميان
داريه و دمبك مي زنن
مي رقصن و مي رقصونن
غنچه خندون مي ريزن
نقل بيابون مي ريزن
هاي مي كشن
هوي مي كشن:
« - شهر جاي ما شد!
عيد مردماس، ديب گله داره
دنيا مال ماس، ديب گله داره
سفيدي پادشاس، ديب گله داره
سياهي رو سياس، ديب گله داره » ...
***
پريا!
ديگه تو روز شيكسه
دراي قلعه بسّه
اگه تا زوده بلن شين
سوار اسب من شين
مي رسيم به شهر مردم، ببينين: صداش مياد
جينگ و جينگ ريختن زنجير برده هاش مياد.
آره ! زنجيراي گرون، حلقه به حلقه، لابه لا
مي ريزد ز دست و پا.
پوسيده ن، پاره مي شن
ديبا بيچاره ميشن:
سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار مي بينن
سر به صحرا بذارن، كوير و نمك زار مي بينن
عوضش تو شهر ما... [ آخ ! نمي دونين پريا!]
در برجا وا مي شن، برده دارا رسوا مي شن
غلوما آزاد مي شن، ويرونه ها آباد مي شن
هر كي كه غصه داره
غمشو زمين ميذاره.
قالي مي شن حصيرا
آزاد مي شن اسيرا.
اسيرا كينه دارن
داس شونو ور مي ميدارن
سيل مي شن: گرگرگر!
تو قلب شب كه بد گله
آتيش بازي چه خوشگله!
آتيش! آتيش! - چه خوبه!
حالام تنگ غروبه
چيزي به شب نمونده
به سوز تب نمونده،
به جستن و واجستن
تو حوض نقره جستن
الان غلاما وايسادن كه مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش كنن
عمو زنجير بافو پالون بزنن وارد ميدونش كنن
به جائي كه شنگولش كنن
سكه يه پولش كنن:
دست همو بچسبن
دور ياور برقصن
« حمومك مورچه داره، بشين و پاشو » در بيارن
« قفل و صندوقچه داره، بشين و پاشو » در بيارن
پريا! بسه ديگه هاي هاي تون
گريه تاون، واي واي تون! » ...
پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا ...
***
« - پرياي خط خطي، عريون و لخت و پاپتي!
شباي چله كوچيك كه زير كرسي، چيك و چيك
تخمه ميشكستيم و بارون مي اومد صداش تو نودون مي اومد
بي بي جون قصه مي گف حرفاي سر بسه مي گف
قصه سبز پري زرد پري
قصه سنگ صبور، بز روي بون
قصه دختر شاه پريون، -
شما ئين اون پريا!
اومدين دنياي ما
حالا هي حرص مي خورين، جوش مي خورين، غصه خاموش مي خورين
[ كه دنيامون خال خاليه، غصه و رنج خاليه؟
دنياي ما قصه نبود
پيغوم سر بسته نبود.
دنياي ما عيونه
هر كي مي خواد بدونه:
دنياي ما خار داره
بيابوناش مار داره
هر كي باهاش كار داره
دلش خبردار داره!
دنياي ما بزرگه
پر از شغال و گرگه!
دنياي ما - هي هي هي !
عقب آتيش - لي لي لي !
آتيش مي خواي بالا ترك
تا كف پات ترك ترك ...
دنياي ما همينه
بخواي نخواهي اينه!
خوب، پرياي قصه!
مرغاي شيكسه!
آبتون نبود، دونتون نبود، چائي و قليون تون نبود؟
كي بتونه گفت كه بياين دنياي ما، دنياي واويلاي ما
قلعه قصه تونو ول بكنين، كارتونو مشكل بكنين؟ »
پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.
***
دس زدم به شونه شون
كه كنم روونه شون -
پريا جيغ زدن، ويغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن
[ پائين اومدن پود شدن، پير شدن گريه شدن، جوون شدن
[ خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر كنده شدن،
[ ميوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، اميد شدن ياس
[ شدن، ستاره نحس شدن ...
وقتي ديدن ستاره
يه من اثر نداره:
مي بينم و حاشا مي كنم، بازي رو تماشا مي كنم
هاج و واج و منگ نمي شم، از جادو سنگ نمي شم -
يكيش تنگ شراب شد
يكيش درياي آب شد
يكيش كوه شد و زق زد
تو آسمون تتق زد ...
شرابه رو سر كشيدم
پاشنه رو ور كشيدم
زدم به دريا تر شدم، از آن ورش به در شدم
دويدم و دويدم
بالاي كوه رسيدم
اون ور كوه ساز مي زدن، همپاي آواز مي زدن:
« - دلنگ دلنگ، شاد شديم
از ستم آزاد شديم
خورشيد خانم آفتاب كرد
كلي برنج تو آب كرد.
خورشيد خانوم! بفرمائين!
از اون بالا بياين پائين
ما ظلمو نفله كرديم
از وقتي خلق پا شد
زندگي مال ما شد.
از شادي سير نمي شيم
ديگه اسير نمي شيم
ها جستيم و واجستيم
تو حوض نقره جستيم
سيب طلا رو چيديم
به خونه مون رسيديم ... »
***
بالا رفتيم دوغ بود
قصه بي بيم دروغ بود،
پائين اومديم ماست بود
قصه ما راست بود:
قصه ما به سر رسيد
غلاغه به خونه ش نرسيد،
هاچين و واچين
زنجيرو ورچين
خسته و غریب
و بارها چه بی شکیب
برای هم گریستیم .
کنون تو در کنار دیگری
بنا نهاده ای بهشت خویش
و من
غریب جاده های سرنوشت خویش
مگر من و تو ، آن من و تو نیستیم ؟!
مرا فراموش مكن! من همان دفترچه ي صد برگم كه در يك روز باراني دل مهربان خود را بر اولين برگم نقاشي كردي و پنج شنبه ها محزون ترين شعر خود را بر سطر هاي سپيدم مي نوشتي. من همان پنجره ي چوبي سبزم كه هر وقت دلت مي گرفت در كنارم مي ايستادي و افق هاي روشن فردا را تماشا مي كردي و بر سر گنجشكان رهگذر گل مي ريختي. من همان آينه ي نقره اي ام كه هر روز با ماه و خودشيد به ديدارم مي آمدي .
مرا فراموش مكن! من همان قاصدك خوش خبرم كه هر بهار از باغستان هاي دور خودم را به تو مي رساندم تا در آغوشت آرام بگيرم. من همان حرف تازه ام كه بر لب مي آوردي و آسمان ها را دگرگون مي كردي. همان احساسي ناب و پر شور خواستن. آواز گرم و شنيدني دوست و نگاهي جذاب كه از همه ي شعرها گوياتر و جذاب تر است .....
کاش می شد گل چشمان تو را می چيدم
قاب می کردمش از برگ درخت
و می آويختمش بر ديوار.
مثل چشمان تو که عمريست نفس های تپش دار مرا می شنود
می نشيند همه شب ساکت و مات
روبروی من و با خنده ی تلخ
و نگاهی که در آن حکم شکستن جاريست.
کاش می شد گل چشمان تو را می چيدم
اين دو جادوی سياه اين غزلواره ی ناب اين شقايق ها را
که شکوفه هايش همه از خون من است
وتماميت ويران شدنت را با خشم و دريغ
اشک می ريختم و می ديدم....
من تو را در افقی تازه و دور
مثل رؤيای شبانگاهيم آميخته با رنگ نگاهی مغرور
من تو را دايره ی روشن روز
در مه آلوده ترين نقطه ی شب می ديدم!
من تو را می خواندم و نمی دا نستم که تو با لبخند
هر رهگذری می خوانی من به خود می گفتم
که تو با من تنها
و نوازشگر احساس غم آلوده ی من می مانی!
ولی افسوس تو آن نيستی آن پيچک پاک
که من از پاکی انديشه ی خود پروردم و بزرگش کردم
پيچکی بودی و با لرزش اندام ظريفت يک شب
نرم در دامن من روئيدی
شدم آن نيلوفر
که تو با دست نوازش به تنم پيچيدی
پس از اين عاشق وار به هم و غربت هم دل بستيم
گونه بر گونه ی هم ساييديم و به خوابی شيرين
با وسعت تنهايی ديرينه ی هم پيوستيم.
ولی افسوس که چون چشم گشودم ديدم
که در اين باغچه ی تنگ آلود و در اين دام فريب
تو همان خوب و نجيب مثل خورشيد عطشناک کوير
بر دل هر سنگ سيه تافته ای
و به هر هرزه گياهی که تو را خواسته با دست هوس
رشته ای بافته ای....
کاش می شد گل چشمان تو را می چيدم
قاب می کردمش از برگ درخت
و تو را کور رها می کردم در شبی تيره و تار آن زمان کی ديگر
عطر مسموم نگاهت را
با دعوت هر باد سبکسر نگران می ديدم
کی تو را با دگران می ديدم؟؟؟؟؟؟....
دست ها بالا بود
هر کسی سهم خودش را طلبید سهم هر کس که رسید
داغ تر از دل ما بود
ولی
نوبت من که رسید سهم من یخ زده بود!
سهم من چیست مگر؟
یک پاسخ:
پاسخ یک حسرت!
سهم من کوچک بود قد انگشتانم.
عمق آن وسعت داشت وسعتی تا ته دلتنگی ها
شاید از وسعت آن بود
که بی پاسخ ماند!

تا کجا با من خواهی آمد ؟ تا ورق چندم این کهنه کتاب را با من خواهی خواند ؟
تا کجا با من قدم خواهی زد ؟ برای کدام عاشق از گوشواره های معشوق قصه خواهی گفت؟
بیا با من امروز دیر است و فردا دیرتر بیا به ساعت هفت صبح دیروز برگردیم
بیا قبل از تولد گلهای سرخ چشمهایمان را باز کنیم بیا لبهای یک غنچه را ببوسیم و شاعر بشویم
اگر چشمان من دوباره متولد شوند نام خوب تو را به همه یاد خواهند داد
نام تو میتواند جانی دوباره به من ببخشد می تواند لباسی از فردا و پس فردا برای امروز من بیاورد
مدادم سکوت کرده تا آواز دل انگیز تو رابهتر بشنود بخوان!
زیباترین نغمه را بخوان تا دلم در قفس حسرت نماند بخوان تا حصار ها و دیوارها به رقص در آیند
آنقدر بخوان تا من تو را صمیمانه پیدا کنم
دوست دارم درختی باشم که میوه هایم به رنگ تو باشد
« با طعم یک شعر بکر عاشقانه »
نام تو مرا به مشکافه ی قشنگ عشق می برد
بیا اگر نگاه تازه ای به قلب هایمان نیندازیم حرفهایمان بوی کهنگی می گیرند
و هیچ ماهی عاشقی در رودخانه ی لحظه هامان شنا نمی کند
بیا چراغ های مهتابی را تا آمدن صبح بیدار نگهداریم
*هزار صبح در راه است من میخواهم اولین صبح را با تو آغاز کنم*

به همان قدر كه چشم تو پر از زيبايي است
بي تو دنياي من اي دوست پر از تنهايي است
اين غزل هاي زلالي كه زمن مي شنوي
چشمه جاري اندوه دلي دريايي است
چند وقت است كه بازيچه مردم شده ام
گرچه بازيچه شدن نيز خودش دنيايي است
امشب اي آينه تكليف مرا روشن كن
حق به دست دل من؟ عقل؟ و يا زيبايي است
دلخوش عشق شما نيستم اي اهل زمين
به خداوند كه معشوقه من بالايي است
اين غزل نيز دل تنگ مرا باز نكرد
روح من تشنه يك زمزمه نيمايي است

خدايا آنکه مرا در تنهاترينه تنهاييهام تنها گذاشت.در تنها ترين تنهايي هاش تنهاش مگذار . 
