چقدر دل دل مي كند دلم اين روزها... چقدر خواب مي بيند روح بي قرارم اين شب ها... چقدر هواي چيزهاي خوب كرده ام... چقدر دلم خاطره ساختن مي خواهد... خاطرات جديد مي خواهد... از آنها كه به يادشان بياوري و هي دلت بخواهد براي همه تعريف كني... چقدر دلم كسي را مي خواهد تا خاطرات مشترك را با هم زير و رو كنيم... چقدر دلم زياده خواه شده اين روزها... شبهای این زندگی به بغض و بی خبری می گذرند و روزهایش سرشارند از کابوس و تنهایی !
خدا ٬ در همین نزدیکی ها خانه کرده
شاید در چشمان توست ٬
با آن همه زیبایی .
شاید در کوله مسافر است
که سرشار از تنهایی ست
و شاید خدا
در آخرین سطر دفتر من جاری ست...
هر کجا هست
در همین حوالی پرواز می کند .
من از آفتاب دورم
و او در من می تابد.
من سردم است
زیر دریچه ای که آلوده وحشت است
و او گرمم می کند ...
خدا
می نشیند روی گلبرگ خاکستری ام
و خاموشی ام را در میابد
آهای دیگران !
این صدای کسی ست
که خدایش همین نزدیکی هاست و
او تنهاست ...

