هر بار که دلم برای گفتن تنگ میشد،
هر بار که از روی نبود بودها و بودن نبود ها گیج میشدم
هر بار که فریاد را با سکوت و سکوت را با فریاد قاطی میکردم
هر بار که ماه را با خورشید و خورشید را با ستاره عوض می کردم
احساس تنهایی تمامی وجودم را فرا میگرفت
مرگ را با تمام وجود دوست می داشتم
.... و حال نیز دل تنگم گیجم و تنها
ولی ...
ولی این بار
این بار مرگ را دوست ندارم
چراکه مرگ ، از دست دادن زندگیست
از دست دادن تنهاییست
و تنهایی فقط رفتن و
دور شدن
از کنار این زندگیست !
سالهاست که اتاق تنهایی من در زیر این آشفته بازارست
من سالهاست که تنهایم
سالهاست که من زندگی را معنی نکردم
... من سالهاست که تنهایم سالهاست
چه هستم ، چه می کنم ، چه خواهم کرد !؟
.... شاید سالها باید به دنبال نامم ، تنهایی ام و تنها بودنم بگردم !
اما سالهاست که گشتم و فقط فهمیدم که من تنهایم !
{سال نو مبارک
}

