تبليغاتX
منم تنهاترین تنهای تنهاییها

شب بود و سكوت آتاقم آنقدر به من نيش مي زد كه زهر نيش آن به جنون رسيده بودم
من در اتاق تنهاييم
زنده بگور را زمزمه مي كردم
و با ياد تجربه مسخ روزمرگي را دوره مي كردم
اتاق تنهايي
دردهاي كهنه را به يادم مي انداخت
اتاق تنهايي
هر شب برايم بوي كافور را در خود تجزيه مي كرد
بوي نعش مدفون شده اي كه در ميان شب لجن گرفته آرام گرفته بود.
بوي كافور آنقدر به مشامم نزديك بود
كه من هر شب گور كني كه گورم را مي كند در خواب مي ديدم .
اتاق تنهايي
فارغ از هر گونه ارتباط با دنياي آدمكان بود
آنجا كه از تبديل واژه صداقت به كثافت دلالي مي كردند
آنجا كه كلمات به آساني متهم مي كردند
آنجا كه رجاله ها حكومت مي كردند
من در اتاق تنهاييم
به اين باور رسيده بودم 
* اينجا براي زنده شدن بايد مرد*

در اتاق تنهايي
به دنبال تابوت گمشده ام مي گشتم
تا شايد در زير انبوه ترانه هاي اندوه گمشده ام را باز يابم.
من در اتاق تنهاييم
تنها نشسته بودم
و اصلا يادم نبود كه زندگي در كنار من است
زندگي با آن نگاه كينه آميزش برايم مي خواند :

فردايي دوباره ...
فردا...فردا...

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 5:51 بعد از ظهر توسط آ میرز جواد آقا |