تبليغاتX
منم تنهاترین تنهای تنهاییها
مرا فراموش مكن! من همان پروانه ي رنگارنگم كه صبح زود روي شانه هايت مي نشينم و نام يكايك گل ها را به تو مي گفتم . من همان كوچه ي تاريكم كه عصر هاي تابستان از آن مي گذشتي تا به خياباني كه بسوي آرزوهايت مي رفت برسي. من همان شاخه ي نازك و پيچ در پيچ انگورم كه سال ها در حياط خانه ات زندگي مي كردم و درختان و نسيم از ديدنم مست مي شدند .

مرا فراموش مكن! من همان دفترچه ي صد برگم كه در يك روز باراني دل مهربان خود را بر اولين برگم نقاشي كردي و پنج شنبه ها محزون ترين شعر خود را بر سطر هاي سپيدم مي نوشتي. من همان پنجره ي چوبي سبزم كه هر وقت دلت مي گرفت در كنارم مي ايستادي و افق هاي روشن فردا را تماشا مي كردي و بر سر گنجشكان رهگذر گل مي ريختي. من همان آينه ي نقره اي ام كه هر روز با ماه و خودشيد به ديدارم مي آمدي .

مرا فراموش مكن! من همان قاصدك خوش خبرم كه هر بهار از باغستان هاي دور خودم را به تو مي رساندم تا در آغوشت آرام بگيرم. من همان حرف تازه ام كه بر لب مي آوردي و آسمان ها را دگرگون مي كردي. همان احساسي ناب و پر شور خواستن. آواز گرم و شنيدني دوست و نگاهي جذاب كه از همه ي شعرها گوياتر و جذاب تر است .....

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 10:54 قبل از ظهر توسط آ میرز جواد آقا |


کاش می شد گل چشمان تو را می چيدم

قاب می کردمش از برگ درخت

و می آويختمش بر ديوار.

مثل چشمان تو که عمريست نفس های تپش دار مرا می شنود

می نشيند همه شب ساکت و مات

روبروی من و با خنده ی تلخ

و نگاهی که در آن حکم شکستن جاريست.

کاش می شد گل چشمان تو را می چيدم

اين دو جادوی سياه اين غزلواره ی ناب اين شقايق ها را

که شکوفه هايش همه از خون من است

وتماميت ويران شدنت را با خشم و دريغ

اشک می ريختم و می ديدم....

من تو را در افقی تازه و دور

مثل رؤيای شبانگاهيم آميخته با رنگ نگاهی مغرور

من تو را دايره ی روشن روز

در مه آلوده ترين نقطه ی شب می ديدم!

من تو را می خواندم  و نمی دا نستم  که تو با لبخند

هر رهگذری می خوانی من به خود می گفتم

که تو با من تنها

و نوازشگر احساس غم آلوده ی من می مانی!

ولی افسوس تو آن نيستی آن پيچک پاک

که من از پاکی انديشه ی خود پروردم و بزرگش کردم

پيچکی بودی و با لرزش اندام ظريفت يک شب

نرم در دامن من روئيدی

شدم آن نيلوفر

که تو با دست نوازش به تنم پيچيدی

پس از اين عاشق وار به هم و غربت هم دل بستيم

گونه بر گونه ی هم ساييديم  و به خوابی شيرين

با وسعت تنهايی ديرينه ی هم پيوستيم.

ولی افسوس که چون چشم گشودم ديدم

که در اين باغچه ی تنگ آلود و در اين دام فريب

تو همان خوب و نجيب مثل خورشيد عطشناک کوير

بر دل هر سنگ سيه تافته ای

و به هر هرزه گياهی که تو را خواسته با دست هوس

رشته ای بافته ای....

کاش می شد گل چشمان تو را می چيدم

قاب می کردمش از برگ درخت

و تو را کور رها می کردم در شبی تيره و تار آن زمان کی ديگر

عطر مسموم نگاهت را

با دعوت هر باد سبکسر نگران می ديدم

کی تو را با دگران می ديدم؟؟؟؟؟؟....

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 1:58 بعد از ظهر توسط آ میرز جواد آقا |


کفش هایم کو ؟

چه کسی بود صدایم زد سهراب ؟

آشنا بود صدا

مثل هوا با تن برگ

بوی هجرت می آید

بالش من پر آوازپر چلچله هاست

باید امشب بروم .

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم .

هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود

کسی از دیدن یک باغچه مجزوب نشد

هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت .

باید امشب بروم

باید امشب چمدانی را که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد

بردارم

و به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست .

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند .

یک نفر باز صدا زد سهراب کفش هایم کو ؟

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 1:33 بعد از ظهر توسط آ میرز جواد آقا |


دست ها بالا بود

هر کسی سهم خودش را طلبید سهم هر کس که رسید

داغ تر از دل ما بود

ولی

نوبت من که رسید سهم من یخ زده بود!

سهم من چیست مگر؟

یک پاسخ:

پاسخ یک حسرت!

سهم من کوچک بود قد انگشتانم.

عمق آن وسعت داشت وسعتی تا ته دلتنگی ها

شاید از وسعت آن بود

که بی پاسخ ماند!

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 1:54 قبل از ظهر توسط آ میرز جواد آقا |


تا کجا با من خواهی آمد ؟ تا ورق چندم این کهنه کتاب را با من خواهی خواند ؟

 

تا کجا با من قدم خواهی زد ؟ برای کدام عاشق از گوشواره های معشوق قصه خواهی گفت؟

 

بیا با من امروز دیر است و فردا دیرتر بیا به ساعت هفت صبح دیروز برگردیم

 

بیا قبل از تولد گلهای سرخ چشمهایمان را باز کنیم بیا لبهای یک غنچه را ببوسیم و شاعر بشویم

 

اگر چشمان من دوباره متولد شوند نام خوب تو را به همه یاد خواهند داد

 

نام تو میتواند جانی دوباره به من ببخشد می تواند لباسی از فردا و پس فردا برای امروز من بیاورد

 

مدادم سکوت کرده تا آواز دل انگیز تو رابهتر بشنود بخوان!

 

زیباترین نغمه را بخوان تا دلم در قفس حسرت نماند بخوان تا حصار ها و دیوارها به رقص در آیند

 

آنقدر بخوان تا من تو را صمیمانه پیدا کنم

 

 خستگی های یک عمر را در آوازهای نرم تو میشنوم

 

دوست دارم درختی باشم که میوه هایم به رنگ تو باشد

 

« با طعم یک شعر بکر عاشقانه »

 

اگر نام تو همیشه با من باشد رویاهایم رنگین تر خواهند شد

 

 نام تو مرا به مشکافه ی قشنگ عشق می برد

 

بیا اگر نگاه تازه ای به قلب هایمان نیندازیم حرفهایمان بوی کهنگی می گیرند

 

 و هیچ ماهی عاشقی در رودخانه ی لحظه هامان شنا نمی کند

 

 بیا چراغ های مهتابی را تا آمدن صبح بیدار نگهداریم

 

*هزار صبح در راه است من میخواهم اولین صبح را با تو آغاز کنم*

+ نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 8:50 بعد از ظهر توسط آ میرز جواد آقا |


خانه مان کجا بود ؟

به کجا زاده شدم ؟

که کنون وا ماندم .

کنج پستوی زمستانی سرد / خلایی بین دو فصل

و به دل جوهری از سردی و تنهایی و غم می بارد .

شمال است شهرم

سخن از سردی و گرمای دگر می گویم

لیک با سینه سرد

و کلامی پر درد .

پدر پیر کشاورزم بود

و زمینی می داشت

که در آن گندم دیمی می کاشت

گاهی از بی آبی

کشته اش می خشکید .

گاهی هم می رویید

ملخی می خوردش

مالکی می بردش !Shalizar

و زمانی دگر

که نخشکید و بسی خوشه بداشت

گرد بادی برسید و همه را از جا کند

و نمی برد ثمر

و چه فرقی می کرد خانمان بود کجا

پس آن باغ پر از میوه تر

یا به هر جای دگر !!

+ نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 5:57 قبل از ظهر توسط آ میرز جواد آقا |