تو هم با دل خویش بجنگ ..تا فراموش کنی عشق مرا
چشم تو ساده و غمناک به من می نگریست
در دل من ..اما . گویی آرام کسی می نالید
لحظه ها زود گذشت ..عاشقی هم فصلی بود
و دیگر باز نخواهد گشت .
و تو ای دوست نخواهی دانست
که چه سنگین و چه جانسوز است
طرح تنهایی یک مرد که دردی دارد در دل
در یک عشق غریب که دلش را آرام آرام
می خراشد با نخن ..با ناخن رنج
من اهل همین حوالیم ای مردم
دیوانه بوی شالیم ای مردم
از لحجه صاف و ساده ام معلوم است
من ساده دلم شمالیم ای مردم
به همان قدر كه چشم تو پر از زيبايي است
بي تو دنياي من اي دوست پر از تنهايي است
اين غزل هاي زلالي كه زمن مي شنوي
چشمه جاري اندوه دلي دريايي است
چند وقت است كه بازيچه مردم شده ام
گرچه بازيچه شدن نيز خودش دنيايي است
امشب اي آينه تكليف مرا روشن كن
حق به دست دل من؟ عقل؟ و يا زيبايي است
دلخوش عشق شما نيستم اي اهل زمين
به خداوند كه معشوقه من بالايي است
اين غزل نيز دل تنگ مرا باز نكرد
روح من تشنه يك زمزمه نيمايي است

باران شدم و به روي گل باريدم
گفتي كه ببوس روي نيلوفر را،
از عشق تو گونه هاي او بوسيدم
گفتي كه ستاره شو دلي روشن كن،
من هم چو گل ستاره ها تابيدم
گفتي كه براي باغ دل پيچك باش،
بر ياسمن نگاه تو پيچيدم
گفتي كه براي لحظه اي دريا شو،
دريا شدم و تو را به ساحل ديدم
گفتي كه بيا و لحظه اي مجنون باش،
مجنون شدم و ز دوريت ناليدم
گفتي كه شكوفه كن به فصل پاييز،
گل دادم و با تو سخت روييدم
گفتي كه كه بيا و از وفايت بگذر،
از لحجه ي بي وفاييت رنجيدم
گفتم كه بهانه ات برايم كافيست، معناي لطيف عشق را فهميدم . ![]()
امشب همچین حالم خیلی گرفته گفتم یه زره خودمونی بنویسم .........وهم جا داره که از زحمت ها و هم فکری ها و همراهی ها و انتقاد ها و پیشنهاد های آقا هادی که خیلی دوسش دارم تشکر کنم و امید وارم همیشه سر حال و سر زنده باشه .
تا بعد یا حق.......
سحر رقص مهتاب را دوست دارم
هنوز آن همه آرزوهای شیرین
که شد نقش بر آب را دوست دارم
من از رنگ و نیرنگ ها در گریزم
که یکرنگی ناب را دوست دارم
به جان صمیمیت و سادگی ها
من آن خوب نایاب را دوست دارم
بزن زخم چنگی به تار دل من
که من زخم مضراب را دوست دارم
شبی ماه روی تو در خواب دیدم
از این رو شب و خواب را دوست دارم
به دنبال ابروی محرابی تو
گل باغ محراب را دوست دارم
به دلتنگی آن غروب جدائی
دل تنگ بی تاب را دوست دارم
يا لباسي از شقايق دختن
شعر يعني با وجود خستگي
بر سر پروانه دل سوختن
شعر يعني سري از اسرار عشق
شعر يعني يك ستاره داشتن
شعر يعني يك نگاه خسته را
از كوير گونه اي برداشتن
شعر يعني داستاني نا تمام
شعر يعني جاده اي بي انتها
شعر يعني گفتن از احساس موج
در كنار حسرت پروانه ها
شعر يعني آه سرخ لاله ها
شعر يعني حرف پنهان در نگاه
شعر يعني ترجمان يك نفس
عمق سايه روشن دشت پگاه
شعر يعني يك زلال بي دريغ
شعر يعني راز قلب يك صدف
شعر يعني درد دلهاي نسيم
حرفي از تنهايي سبز علف
شعر يعني تاب خوردن روي موج
در كنار بركه ساحل ساختن
شعر يعني هديه اس از آسمان
بهر ياسي بي نوا انداختن
شعر يعني فصلي از سال نگاه
شعر يعني عاشقانه زيستن
شعر يعني پولكي از عشق را
روي دامان كويري ريختن
شعر يعني حس يك پرواز محض
در ميان آسمان پيدا شدن
شعر يعني در حصار زندگي
غرث در گلواژه رويا شدن
شعر يعني قصه يك آرزو
شعر يعني ابتداي يك غروب
شعر يعني تكه اي از آسمان
شعر يعني وصف يك انسان خوب
شعر يعني قلعه اي از جنس عشق
كم كنم از واژه و حرف و سخن
شعر يعني حرف قلبي سرخ و پاك
نه عبوري ساده چون اشعار من

شعر هایش را نشانم داد
گفته بود :
«امروز زندگی را بر فراز قله ها بدرود خواهم گفت»
او برایم شعر هایش را صعود از مرگ تعبیر می کرد
من نفهمیدم صعود از مرگ -باری- چیست ؟
او خندید :
آرام از کنارم رفت و روی سایه ها لغزید
دیدمش در نبض سرد کوه جاری بود و
لختی بعد
با خدا از صخره خورشید بالا رفت
شعر ها ی او ایهام سرخی داشت ؟!
ابتداي يك پريشانيست حرفش را مزن
گفته بودي چشم بردارم من از چشمان تو
چشمانم بي تو بارانيست حرفش را مزن
آرزو داري كه ديگر برنگردم پيش تو
راهمان با اينكه طولانيست حرفش را مزن
دوست داري بشكني قلب پريشان مرا
دلشكستن كا رآساني است حرفش را مزن
خورده اي سوگند روزي عهد ما را بشكني
اين شكستن نا مسلمانيست حرفش را مزن


