تو چشمه سار زلال منی و می دانی
دلم تداوم پرواز و اوج می خواهد
خدا گواست تو بال منی و می دانی
فقط به دامن سبز تو اشک می ریزم
من ابرم و تو شمال منی و می دانی
عبور تازه عشقی به کوچه سار دلم
و شعر ناب وصال منی و می دانی
حضور سبز تو در لحظا های من جاریست
تو روز و هفته و سال منی و می دانی
من از تو هر چه بگویم کم است می دانم
محال هر چه مجال منی و می دانی
قسم به حضرت آئینه دوستت دارم
خودت که واقف حال منی و ...........
چشم یک روز به من گفت : من در آن سوی این دره ها کوهی می بینم که از مه پوشیده است این زیبا نیست ؟
گوش لحظه ای خوب گوش داد سپس گفت : پس کوه کجاست من کوهی نمی شنوم .
آنگاه دست در آمد و گفت : من کوهی نمی یابم من بیهوده می کوشم آن کوه را لمس نمی کنم .
بینی گفت : کوهی در کار نیست من او را نمی بویم .
آنگاه چشم به سوی دیگر چرخید و همه درباره ی وهم شگفت چشم گرم گفت و گو شدند و گفتند :
! این چشم یک جای کارش خراب است !
روبرو پنجره باز است خودت می دانی
دیدنت روح نواز است خودت می دانی
به سراغ من اگر آمدی آینه بیار !
چشم من آینه باز است خودت می دانی
همه جا مسئله من و تو عشق است ببین
عاشقی مسئله ساز است خودت می دانی
تو بیا تا کمی از عشق بدزدیم شبی
سرقت عشق مجازست خودت می دانی
تا تو پیدا بشوی در شب تاریکی من
آِسمان غرقه ی راز است خودت می دانی .
خدايا آنکه مرا در تنهاترينه تنهاييهام تنها گذاشت.در تنها ترين تنهايي هاش تنهاش مگذار . 